نوای آخر

هرچیزی آغازی دارد و پایانی، بعضی از اتفاقات زود شروع شده و و برخی دیگر دیر ، برخی دیر به اتمام میرسند وبرخی دیگر زود.
مدتی است که احساس میکنم به پایان کار نزدیک شده ام، پایان وبلاگنویسی شهرسازی و پایان شهرسازان!
متاسفانه وبلاگنویسی علمی و تخصصی در کشور ما هنوز جایگاه خود را پیدا نکرده است (که اگر پیدا میکرد، حالا شاهد خاک خوردن وبلاگ های شهرسازی نبودیم).
حدود 3 سال را به وبلاگنویسی شهرسازی پرداختم وحال که به این 3 سال نگاه میکنم، برخلاف برخی افراد که فکر میکنند وقتم را تلف کرده ام، باید اذعان کنم که چیزهای زیادی یاد گرفته ام و به ضرس قاطع میتوان گفت که 90% آموخته هایم در زمینه شهرسازی از همین راه بوده است.
دوستان زیادی را در دنیای مجازی شناختم، گرچه جز اسمی و گاه عکسی از آنها ندیده ام ولی بعضی از آنها تاثیر زیادی بر من داشته اند، بی آنکه خود بدانند. افرادی که شاید حتی مرا نشناسند ولی به آشنایی و دوستی با انها آفتخار میکنم:
هومن فروغمند اعرابی، محمدرضا منعام و فرناز ضرابیان، محسن رفیعیان، مرتضی پاکدل فرد، علی قادری، ناصر رضایی، حامد مانی فر، ساناز آزادی، حسن ستاری، مهدی رمضانی، شهرسازان دانشگاه کردستان و تمام دوستانی که در حال حاضر نام آنها را به یاد نمی آورم.
باوجود به انتها رسیدن کار این وبلاگ، هرروز به اینجا سرزده و جوابگوی نظرات احتمالی همه عزیزانی که به شهرسازان سرزده اند خواهم بود.
شاید روزی وبلاگنویسی شهرسازی را از سربگیرم ولی مطمئنا در این خانه نخواهد بود.
با آرزوی موفقیت برای همه شهرسازان
سید حجت موسوی
عضو کوچکی از جامعه بزرگ شهرسازان ایران
ساختمانها که قد میکشند، پنجرهها یک به یک متولد میشوند و از ترکیب پنجرهها و دیوارهاست که شکل و ترکیب اولیه نماهای شهری زاده میشوند. اینجاست که نماهای ساختمانها زینت انکارناپذیر شهرهایمان میشوند و در هر گذری قرار است چشمهایمان را بنوازند. اما آنچه چشم میبیند و به خاطر میسپارد، ترکیبی ناهمگون از ضلعهای سرد و بیروح و گاه زشت و نامطلوب است. بالکنها این حجمهای بیرونی نماها دیگر تداعیکننده ایوانهای باصفای دیروز نیستند.
عادت کرده ایم به یکرنگی. شاید هم بدرنگی. این را در و دیوار شهرها و خانه هایمان داد می زنند. همه چیزمان محدود شده به یک یا نهایتاً دو رنگ که زیاد هم سلیقه در تطبیق و تنظیم آن به کار نرفته. حتی مناظر و طبیعت ما هم تنوع رنگی اش را در هجوم خاکستری شهر، از دست داده و تبدیل شده به یکی از هزاران چیز گرد و دودگرفته خاکستری این شهر بی حساب و کتاب. به چنارهای خیابان ولیعصر نگاه کنید. به تنه های پوست انداخته اش. تازه شهرداری لطف می کند، تازگی ها با این دستگاه های مکانیزه گردش را هم می گیرد، اما هوا باز آنقدر تیره و دودگرفته است که سخت می توان قهوه یی تیره و روشن تنه یا سبزی و زردی برگ های ریخته و نریخته اش را تشخیص داد. انگار وضعیت عمومی دودگرفته و خاکستری باشد. همه چیز در یک نسبت جزمی با دو رنگ و تلورانسی دائمی میان این دو جریان دارد. تلورانسی که اگر دو رنگش سیاهی و سفیدی باشد، خاکستری به دست می دهد، مثل شهر؛ و اگر کرم و قهوه یی باشد، همان رنگی می شود که تصور کلی از رنگ خانه های بیشتر ما است. تو گویی چاپخانه زندگی امروز شهری ما چاپ چهار رنگ نداشته، ناگزیر از میان چهار رنگ ترکیبی به دو تای آنها قناعت می کند. 
شهرسازان دست در دست هم می دهند تا شهری آباد بسازند.